خرید بک لینک
عشق، ترشیهای مادربزرگ مهربان همسر است، وقتی میدانی بین همهٔ دخترهایش، فقط برای تو ارسال میشوند... خدایا شکرم را بخوان و توان پاسخگویی به محبت عزیزانم را به من ببخش؛ آنطور که شایسته و بایسته باشد... خدایا سایه بزرگترهایمان را بر سرمان محفوظ بدار... خدایا دوستت دارم. برای حنا جان: حنای عزیزم، متاسفم که هنوز فرصت نیافتهام پاسخ ایمیلت را بدهم. ایمیل برای من راه ارتباطی چندان در دسترسی نیست. البته حتم دارم موضوعی که باعث دلخوری و نگرانیات بود، با درایتی که در تو میشناسم، تا امروز برطرف شده باشد. از خودت باخبرم کن. دوستدار تو.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

هر چند از سنگینی و دشواری «نقطه آغاز» خمیدهام، اما تماشای چشمهای بارانزدهی زیبا و گشادهات، التیام بخش همه غمهاست...

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

به خودم هشدار میدهم که برای نخواندن و یا ننوشتن بهانه نیاورم. توی اتوبوس و مترو، در حالیکه هر عضوی از بدنم به سویی کشیده میشود و دسته کیفم که بین ازدحام آدمها گیر افتاده است، دارد از جایش درمیآید؛ پیشانی کتاب را جایی تخیلی بین سرم و سقف میچسبانم و غرقش میشوم. غرق و غمگین. جماعت کتاب دوستها هر روز تنهاتر شدهاند، هر روز غریبتر، و اهالی مُد و مهمانی و هزار جور گزافهٔ دیگر بیشماره. بین آدمهای اطرافم لال ماندهام. به یک موسیقی بیکلام آرام تعبیرم میکنند، نه البته از روی پسند... پیِ رفیق نابم و نمییابم. این روزها جز همسرم، مادرم و یکی دو نفر دوست مجازیِ حقیقیتر از واقعیت، کسی انیسام نیست. تنهایی، وقتی از خلوت عزیزت به بیرون از تو کشیده میشود، بدجور میآزارد...

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

«ما فقط یک زندگی داریم». گاهی خیال میکنم دیر شده است. من بیست و هشت سالهام، و برای جلوگیری از احساس سرد جاماندگی، مدام باید هزار چیز را به خودم یادآوری کنم. کارهایی که کردهام و راههایی که رفتهام. اما این خاک، مادر بیعاطفهایست. تو را با همهٔ توانمندیهایی که درت میشناسد، رها میکند، و با همهٔ تلاشهایی که کردهای، در هم میکوبد. تو آغوشِ گشودهای نمییابی، و مشتهای بسته را باور نمیکنی. حیران میمانی! «ما فقط یک زندگی داریم». مرد میگوید: «از آن استفاده کن». راهی نشان بده. *عنوان فیلم

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

۱. دیروز یکی از خانمهای آتلیه نقاشی، خودش را سرزنش میکرد که لباس مناسب نپوشیده و در این هوا حسابی سردش شده است. دیگری جواب داد: «اینکه نمیتونیم درست تصمیم بگیریم که چه لباسی بپوشیم بخاطر اینه که خونههامون گرمه». و چند بار دیگر با لبخند تکرار کرد: «خونههامون گرمه». یک جور خوبی که از هزار شکر بالاتر بود... ۲. سرم را گرفته روی سینهاش، موهایم را نوازش میکند و برایم به تکرار میخواند: «عزیز من، نه خسته، نه غصه»! بغض دارم. ولی بویش میکشم و آرام میگویم: «بهترین جای دنیاست اینجا، شانهات»... جوری که از هزار شکر...

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

اینکه «حافظ یار است» را وقتی فهمیدم که ملتفت شدم ادامه همه ابیاتش را مادرم از بر میخواند. حافظ یار بود. دیوان غزلش اگر بالای سر رختخواب مادرم نبود، خوابش نمیبرد. دیوانش ورق ورق بود. هزار بار خوانده، هزار بار تفال زده... بین حرفهایمان، در جواب درد ودلهای نوجوانی و جوانیام، همیشه بیتی از حافظ داشت. هنوز هم دارد. همین تلفن آخر، حکایت دست و پا زدنهای بیهودهام را که شنید، آرام خواند: رضا به داده بده وز جبین گره بگشای/ که بر من و تو در اختیار نگشادست. حافظ یار من هم شد. گریزی نبود. گوشه گوشه کتابهایم به رسم مادر مزین شد به بیت بیت حافظ... بی تلاش آشکاری، خوب و روان میخواندم و تفسیرش میکردم. حافظ خوان جمعهای دوستانه و فامیلی شدم. از همان بچه سالی... همه را نوشتم که این را بگویم، عاقبت یار بود که نجاتم داد، توی پمپ بنزین، بین دستهای پیرمردی فرتوت که دعایم میکرد، جوابم را یافتم. جوابم در بیتی از تو نهفته بود حضرت یار، رفیق، عشق. زبان دلنشین خدا... سپاس که زنجیر اتصالی...

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

این صفحه، در این اواخر، تسلیتهای زیادی را بدهکار شده که جسارت نوشتنشان در من نبوده است. این بار آمدم بنویسم که ما با تکرر مصیبت، پوست کلفت نشدهایم. ما هر بار نحیفتر و پوست نازکتر میشویم... ما در آستانهی اضمحلالیم. طاقت از کف دادهایم. خانوادههای داغدار، غم دریاییهای مظلوممان، عجیب بر شانهمان سنگینی میکند. در میانه دریا سوختن؟ کاش همدردی ما را بپذیرید...

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

رواننویسهای رنگی را کنارم چیدهام، تا زیر نکات جالب «معمار» خط بکشم. یاد پارسال، که سر روان نویس سبزی که تو برایم خریده بودی، وسط کرکسیون پایان نامه افتاد زیر میز و هرچه گشتم پیدا نشد! گشتن طولانی و به زحمت جلوی اساتید هم... چرا نمیشد از هدیه چهار هزار تومانی تو ساده بگذرم؟ استاد کنجکاو شد که: «چه داستانی داره مگه این خودکار»؟ داستان نابی بود. گاهی کسی معنایی به زندگی میدهد که هرچه از او و با او داری، بینهایت گرانبهاست...

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

از وقتی یادم میآید بارش برف، برای من، همیشه اضطرابِ تمام شدن و نباریدن با خود داشته؛ از بچگی تا همین روز برفی پارسال که فاصلهٔ چند تا ایستگاه مترویی که زیرِ زمین بودم را مدام با این نگرانی سر کردم که نکند وقتی بالا رسیدم، دیگر نبارد؟! و دیگر نمیبارید... آزادی بود و آسمان خاکستریِ بی برفش... حالا امروز که بیوقفه باریدی و غم رفتنت را زود به دلم نریختی، آرامم و شاد... آشپزخانهٔ گرم خانه، امشب باید غافلگیریهای ویژهای برای این شب برفی داشته باشد.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

از خشمهای درونی و بخششهایی که از دل نکردهام؛ به تو پناه میبرم.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 19:16

هر روز تعطیلات عید را در سرم آمدم اینجا، و نوشتم بالاخره تمام شد! عید امسال برای من سخت گذشت. نه که خدایی ناکرده اتفاقی افتاده یا مشکلی رخ داده باشد، اما از حیث اینکه طولانی بود و پر مسئولیت، برای من خستهکننده و دشوار گذشت. اما برعکس من، همسرم دو روز آخر افسرده شده بود که چهقدر زود تمام شد! خلاصه که بالاخره وقت موعود رسید. آمدم بنویسم: گذشت. به خیر گذشت.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 21:26

دارم فکر میکنم هیچ چیزی شفقتبرانگیزتر از زن و شوهری نیست که جلوی چشم دیگران، مدام یکدیگر را تحقیر و سرزنش میکنند و گمان میبرند با این طعن و کنایههای گزنده، احساس قدرتمندی و غرورشان را ارضا میکنند. به نظر من همدیگر را کوبیدن (بخصوص پیش غیر) همانا و اعتبار خود را تباه کردن همانا! چند روز پیش همس

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 21:26

از جمله مواردی که در زندگی باید مکرراً به خودمان تذکر بدهیم این است که: برای خاطر خودت زندگی کن، نه مطابق سلیقه و نظر اطرافیان.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 21:26

گاهی به اتاقمان نگاه میکنم و به این اندیشه میروم که مردها چه احساسی دارند نسبت به این همه انتخابهای صورتی که در آنها غرقشان کردهایم؟ عین خیالشان هم میشود؟

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 21:26

صفحه بندی