برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
هر چند از سنگینی و دشواری «نقطه آغاز» خمیدهام، اما تماشای چشمهای بارانزدهی زیبا و گشادهات، التیام بخش همه غمهاست...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
این صفحه، در این اواخر، تسلیتهای زیادی را بدهکار شده که جسارت نوشتنشان در من نبوده است. این بار آمدم بنویسم که ما با تکرر مصیبت، پوست کلفت نشدهایم. ما هر بار نحیفتر و پوست نازکتر میشویم... ما در آستانهی اضمحلالیم. طاقت از کف دادهایم. خانوادههای داغدار، غم دریاییهای مظلوممان، عجیب بر شانهمان سنگینی میکند. در میانه دریا سوختن؟ کاش همدردی ما را بپذیرید...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
رواننویسهای رنگی را کنارم چیدهام، تا زیر نکات جالب «معمار» خط بکشم. یاد پارسال، که سر روان نویس سبزی که تو برایم خریده بودی، وسط کرکسیون پایان نامه افتاد زیر میز و هرچه گشتم پیدا نشد! گشتن طولانی و به زحمت جلوی اساتید هم... چرا نمیشد از هدیه چهار هزار تومانی تو ساده بگذرم؟ استاد کنجکاو شد که: «چه داستانی داره مگه این خودکار»؟ داستان نابی بود. گاهی کسی معنایی به زندگی میدهد که هرچه از او و با او داری، بینهایت گرانبهاست...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
از خشمهای درونی و بخششهایی که از دل نکردهام؛ به تو پناه میبرم.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
هر روز تعطیلات عید را در سرم آمدم اینجا، و نوشتم بالاخره تمام شد! عید امسال برای من سخت گذشت. نه که خدایی ناکرده اتفاقی افتاده یا مشکلی رخ داده باشد، اما از حیث اینکه طولانی بود و پر مسئولیت، برای من خستهکننده و دشوار گذشت. اما برعکس من، همسرم دو روز آخر افسرده شده بود که چهقدر زود تمام شد! خلاصه که بالاخره وقت موعود رسید. آمدم بنویسم: گذشت. به خیر گذشت.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
از جمله مواردی که در زندگی باید مکرراً به خودمان تذکر بدهیم این است که: برای خاطر خودت زندگی کن، نه مطابق سلیقه و نظر اطرافیان.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
گاهی به اتاقمان نگاه میکنم و به این اندیشه میروم که مردها چه احساسی دارند نسبت به این همه انتخابهای صورتی که در آنها غرقشان کردهایم؟ عین خیالشان هم میشود؟
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی